و خدایی که در این نزدیکی است...

 

 

هوا خیلی گرم بود. اواسط تابستان در ارتفاعات البرز مرکزی این دما کمتر سابقه داشت. نزدیک خط الراس بودم و با حساب و کتابی که کرده بودم تا نیم ساعت دیگه به بالاترین ارتفاع منطقه می رسیدم. می خواستم از اون بالا تمام منطقه مورد مطالعه ام رو یکجا زیر نظر بگیرم و از شرایط تکتونیکی اونجا سر در بیارم. تا همین جا که حدود 100 متر بیشتر تا بالا نمونده بود حسابی خسته شده بودم و از اونجایی که هیچ همراهی رو با خودم نیاورده بودم احساس تنهایی می کردم و راه به نظرم طولانی تر می اومد. با اینکه آمادگی کوهنوردی رو داشتم و کوله ام رو سبک برداشته بودم و سعی کرده بودم از روی نقشه توپوگرافی یک راه کم شیب و مالرو رو برای بالا رفتن انتخاب کنم ولی راه طولانی تر از آنچه محاسبه کرده بودم به نظر می رسید. تا همینجا هم از سازندهای کرج، سلطانیه، لالون و زاگون و میلا عبور کرده بودم و داشتم از روته بالا می رفتم. آهک های صخره ساز و واریزه های روی دامنه پیمایش رو مشکل کرده بود. حالا دیگه فاصله ای تا بالا نمونده بود زیر یک درختچه نشستم تا کمی نفس تازه کنم، آبی بنوشم و به نقشه و عکس ها نگاهی بیاندازم. توی کوله ام یه جعبه خرما داشتم، چند تایی از اون خوردم تا کمی انرژی بگیرم، نگاهی به عکس ها انداختم و نقشه ها رو بررسی کردم و مطالب مفید مورد نظرم رو یادداشت کردم. یه نگاهی به موبایلم انداختم اصلا آنتن نمی داد. ناگهان به این فکر افتادم که اگه تنها در این ارتفاع که هیچ موجودی دیده نمی شه اتفاقی برام بیافته چطوری باید کمک بخوام، اصلا کی می دونه من اینجام و کی می دونه کجا باید دنبال من بگرده؟ کم کم ترس برم داشت، بلند شدم و وسایل رو جمع کردم و به راه افتادم. با خودم می گفتم توکل به خدا به بالای ارتفاع که برسم دیگه تمومه و پایین رفتن خیلی سریعتر و راحت تره. اون مسیری که طی کردنش را نیم ساعته در نظر گرفته بودم، یک ساعت و نیم طول کشید. چند قدم آخر خودم رو کشون کشون به بالای خط الراس رسوندم. باد ملایمی در جریان بود و سکوت محض حکم فرما. فقط صدای باد بود که اون سکوت رو به هم می زد. به مسیری که طی کرده بودم نگاهی انداختم از این بالا به نظر خیلی طولانی و سخت می اومد. نگاهی به ساعتم کردم ساعت یک عصر بود و من از 7 تا به حال یکسره راه اومده بودم. پیش خودم گفتم اول یه نگاهی به مسیر پایین رفتن بندازم تا خیالم راحت بشه، چند قدمی به سمت دیگه خط الراس رفتم تا به دره ای که مسیر پایین رفتن بود اشراف داشته باشم. چیزی که می دیدم باورکردنی نبود و خستگی و نا امیدی رو توی تنم صد چندان کرد، پاهام سست شد و همونجا روی یه تخته سنگ نشستم. اصلا راه پایین رفتنی نبود. صخره های بلند، دامنه های پرشیب و واریزه های فراوان و روان که با هر نسیمی به پایین می غلتیدند تمام مسیر رو پوشانده بودند. با خودم گفتم عجب گرفتاری شدم و همینطور افکار منفی داشت به من غلبه می کرد. به ناگاه چیزی از درون بهم نهیب زد که خودت رو نباز و کمی فکر کن. بلند شدم و رفتم روی خط الراس که کمی هموارتر بود دراز کشیدم و یه نیم ساعتی سعی کردم به چیزی فکر نکنم جز صدای گوش نواز باد و خنکایی که حاصل از اون بود. بلند شدم و ناهار مختصری که نون و خرما بود خوردم و آبی که خنک و گوارا بود بهم آرامش و انرژی داد. حالا کمی خستگی ام در رفته بود و می تونستم خوب فکر کنم. وسایلم رو جمع کردم و بسم الله گفتم و از خدا خواستم که کمکم کنه تا سالم به پایین برسم. اونجا فقط و فقط من بودم و خدا. اینجور مواقع هست که آدم احساس می کنه که چقدر خدا بهش نزدیکه و هواشو داره و این چقدر به آدم آرامش و اطمینان روحی می ده. مسیر های پایین رفتن رو با چشمم دنبال کردم و به بررسی اونها پرداختم. کمی روی خط الراس به طرفین رفتم تا این که مسیری رو که به نظرم مناسب تر از بقیه بود انتخاب کردم و با آرامش و احتیاط به سمت پایین حرکت کردم. کوچک ترین اشتباه می تونست آسیب جدی و باز موندن از حرکت رو به همراه داشته باشه. کم کم از دره پایین می اومدم و تخته سنگ های بزرگ و واریزه ها رو مرحله به مرحله پشت سر می گذاشتم. گاهی می نشستم و کمی استراحت می کردم و گاهی ایستاده آبی می خوردم. عبور از این دره بسیار طاقت فرسا و خسته کننده شده بود و پاهایم دیگه قدرت لازم برای ادامه مسیر رو نداشتندو و دیگه مال من نبودند و بی اختیار حرکت می کردند. تا اینکه با همه مشکلات به سلامت به پایین دره و کنار جاده اصلی رسیدم و فهمیدم که دره را اشتباه پایین آمده ام و باید از دره کناری آن که شمالی تر بود پایین می آمدم. دیگه دیر شده بود، ساعت 6 عصر بود و باید به سمت تهران حرکت می کردم. درس های خوبی از این پیمایش طاقت فرسا گرفته بودم. اول اینکه هیچگاه تنها به کوهپیمایی و ارتفاعات نروم و کسی را به همراه داشته باشم. دوم اینکه همیشه به همراه خود چراغ قوه و سوت حتی در سفر های یک روزه به همراه داشته باشم. سوم اینکه آنچه در عکس های هوایی و نقشه های توپوگرافی می بینم تصویر صحیح و کاملی از شرایط محل به من نمی دهد. چهارم اینکه در شرایط حساس اعتماد به نفس خود را از دست ندهم. و در نهایت مهم ترین درس توکل به خدا و کمک خواستن از او در گرفتاری ها بود. چراکه مرگ و زندگی، هدایت و گمراهی، سلامت و ضمانت آن به دست اوست!

 

 

 

زمین شناس کوچک – عضو سایت

 

    ارسال نظر ...

    آمار سايت

    نمایش تعداد مطالب
    3846
    Copyright 2011. Joomla 1.7 templates free. گروه مشاوران پاناژئو